تبلیغات
همکلاسی - بز را بکش!
همکلاسی
The Surgery Technologists of Guilan University of Medical Sciences
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفرهایشان در بیابانی گم شدند و تا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. ناگهان از دور نوری دیدند و با شتاب سمت آن رفتند، دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می‌کند. آن‌ها آن شب را مهمان او شدند و او نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن‌ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند.

http://img.tebyan.net/big/1388/09/124105223199224187251219375424814018417043182.jpg


روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکر آن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می‌گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می‌کردند تا این که به مرشد خود قضیه را گفت. مرشد فرزانه پس از اندکی تأمل پاسخ داد اگر واقعاً می‌خواهی به آن‌ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش. مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت و برگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد..

سال‌های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بچه‌هایش چه آمد. روزی از روزها مرید و مرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود. سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن‌ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند. صاحب قصر زنی بود با لباس‌های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن‌ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استراحت نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن‌ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:

“سال‌های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می‌کردیم، یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم. ابتدا بسیار سخت بود ولی کم‌کم هر کدام از فرزندانم موفقیت‌هایی در کارشان کسب کردند. فرزند بزرگ‌ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد و دیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می‌کنیم.”

هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است و باید
برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.





نوع مطلب : عمومی، آموزشی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 5 بهمن 1391
یکشنبه 8 بهمن 1391 10:59 ب.ظ
من که فک کنم چندتا بزدارم!!...الان میرم یکی یکی می کشمشون....:-))
Sajad فقط سریع برین بکشین که خیلی دیر شده..!!@@@
یکشنبه 8 بهمن 1391 04:05 ب.ظ
vaqean khub bud
Sajad :)))
یکشنبه 8 بهمن 1391 12:56 ب.ظ
قشنگ بود ,حالا خودت بزت رو کشتی ؟!
Sajad یه سری بزامو کشتم یه سری دیگه مونده عزیزم..@@@
شنبه 7 بهمن 1391 11:45 ق.ظ
دست شما درد نکنه حاجی.لذت بردیم.محضوض کردی ما رو
Sajad خواهش میکنم حاج بهنام گل گلاب..!!
پنجشنبه 5 بهمن 1391 10:26 ب.ظ
ziba booooooooooooood 2ktor
Sajad خواهش میکنم پسرم.!!
پنجشنبه 5 بهمن 1391 06:51 ب.ظ
سلام وبلاگ نویس میهن بلاگ

افتتاح تبادل لینک فارسی رو بهت تبریک میگم و تو رو دعوت می کنم توی این سایت پرقدرت وبلاگت رو برای همیشه ثبت کنی!

با ثبت وبلاگ در این سایت آمار وبلاگت به صورت چشم گیری زیاد میشه!!

برای اولین بار در ایران
سایت فارسی تبادل لینک
حتما ببین!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی