تبلیغات
همکلاسی - ساده اما عاشق
همکلاسی
The Surgery Technologists of Guilan University of Medical Sciences
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
از لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه‌ی بی‌پایانی را ادامه می‌دادند. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند. از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.

http://axgig.com/images/43727019505181908519.jpg

در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آن‌ها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.

در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می‌زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می‌شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی‌کرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می‌روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می‌شود. بزودی برمی‌گردیم…»

چند روز بعد پزشک‌ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آن که وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه  می‌کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره‌اش کمی درهم رفت.

بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی‌حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب‌های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بیهوش بود.

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی‌توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می‌خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می‌زد. همان صدای بلند و همان حرف‌هایی که تکرار می‌شد.

روزی در راهرو قدم می‌زدم. وقتی از کنار مرد می‌گذشتم داشت می‌گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آن‌ها برسید. حال مادر به زودی خوب می‌شود و ما برمی‌گردیم.» نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش می‌کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلاً برای هزینه عمل جراحیش فروخته‌ام. برای این که نگران آینده‌مان نشود، وانمود می‌کنم که دارم با تلفن حرف می‌زنم.»

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین‌شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی‌های رمانتیک و گل  سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می‌کرد.





نوع مطلب : عمومی، آموزشی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 23 آذر 1391
یکشنبه 3 دی 1391 02:19 ق.ظ
وااااای خیییییییلی خوشم اومد.ممنون...
یکشنبه 26 آذر 1391 10:06 ق.ظ
توحید راست میگه بابا.یه سر به ما بزن دیگه.اینقد کم پیدا شدی چرا؟
Sajad اگه خیلی مشتاق دیدار ما هستی میتونی بیای واحد بغل...!!!
ما مهمون نوازیم داداش...!!!
یکشنبه 26 آذر 1391 12:32 ق.ظ
dadash ye sar bia pish ma delam barat lak zade akhe khiliiii bisti asal.to khabgam ke nemibinimt.
Sajad سنگ سر جاش سنگین تره آقا توحید...!!!
جمعه 24 آذر 1391 10:01 ب.ظ
dadash ali bood.tamame mohabat haye donya to anzali jam shode.bia pisham behet mohabbate bedoone entzar mikonan.khosham omad az in hekayat
جمعه 24 آذر 1391 05:50 ب.ظ
khaily ghashang bod... vaghean baziha arzeshe khobi kardano nadaran ??????
جمعه 24 آذر 1391 12:08 ب.ظ
واقعا‏"‏ با حرفتون موافقم‏!خوبی و محبت کردن عالیه بخصوص وقتیکه انتظار جبران نداشته باشی...
حالا جبرانش به کنار,واسه خودت و خوبیت ارزشم قائل نشن که دیگه خیلی جای افسوس داره
بعضی ادما هم هستن که فرق بین محبت و وظیفه رو تشخیص نمیدن...دیگه با اونا باید چیکار کرد خدا میدونه...
یکی نیست به این جور ادما بگه ,اگه ارزش خوبی رو نمیدونین لااقل طوری برخورد نکنید که ادم از خوب بودن خودش پشیمون شه‏!‏‏‏!‏‏!‏
Sajad حرفاتون واقعا" درسته اما کو گوش شنوا؟
به امید اون روزی که محبتا ارزش واقعی خودشونو داشته باشن..!
جمعه 24 آذر 1391 12:08 ق.ظ
گاهی وقتا با دست خالی هم میشه خیلی کارا کرد,کاش بیشتر به فکر هم باشیم
مرسی سجاد
Sajad آدم زمانی به فکر کسی هست که بدونه اون طرف مقابل واسش ارزش قائله نه اینکه. . .)):
پنجشنبه 23 آذر 1391 10:53 ب.ظ
mahshar bud.vaqean nemidunam chi begam.
Sajad ((:
پنجشنبه 23 آذر 1391 10:11 ب.ظ
جالب بود...
چقدر خوب میشد اگه همه مثل اقای این قصه بامحبت و با درایت بودن‏!‏‏!‏‏!‏
اما حیف که دنیای امروز اون چیزی که از همه چیز بی ارزشتر شده همین محبتاست‏!‏
Sajad متاسفانه تو این دنیای امروز هر چه بیشتر به کسی محبت میکنی ، بیشتر واسه کسی ارزش قائل میشی ، بیشتر به کسی احترام میزاری ، بیشتر بی احترامی میبینی ، بیشتر بی محبتی میبینی ، بیشتر . . . چی بگم دیگه؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی